تصاویر جالب برگزیده سال 2008 (خیلی قشنگه ببنین!)

یک لوگو من غول آسا در ساحل برایتون پیدا شد . این لوگو من تمام مسیر هلند تا به برایتون را در آب شناور بود

1.jpg

ترس و گریه کودک کوچک ژاپنی از کشتی گیر آماتور سومو

2.jpg

تمرین نظامی مدارس ابتدایی و راهنمایی در کمپ های نظامی زمستانی مخصوص شهروندان عادی که توسط تفنگداران بازنشسته در انشان کره اداره می شود.شمال غربی سئول - کره

3.jpg

فارغ التحصیل آکادمی نظامی کلاه دوستش را برای یک عکس دسته جمعی مرتب می کند. تایوان

4.jpg

نگاه یک بازدید کننده به اسکلت طنز تام از کارتون تام و جری ساخته شده توسط Hyungkoo Lee هنرمند کره جنوبی که در نمایشگاه انیمیشن موزه تاریخ طبیعی بازل سوئد به نمایش در آمد

7.jpg

پوشاندن دستکش بوکس به سگ آموزش دیده پلیس در طی تظاهراتی قبل از رژه نظامی به مناسبت روز استقلال پرو

8.jpg

سگ گله مجارستانی , در لحظه پریدن از میله ها در طی یک مسابقه نمایشی سگ ها در دورتموند آلمان

9.jpg

عبور از علامت توقف در حومه شهر تیمومون در جنوب الجزایر

10.jpg

کاری هنری در میدانی در برلین

11.jpg

لذت بردن دو زن سالخورده فلسطینی در ساحل شمالی دریای بحر المیت از برخورد امواج

12.jpg


آیا دوست دارید چنین شریکی در زندگی خود داشته باشید؟؟؟؟؟؟؟

آیا دوست دارید چنین شریکی در زندگی خود داشته باشید؟؟؟؟؟؟؟

در یک شب سرد
زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که درآنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.بسیاری از آنان، زوج سالخورده راتحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«
نگاه کنید،این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختندپیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداختو غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویشنشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینیبود.پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه یمساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیمکرد.پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین کهپیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند واین بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تابرایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو بهراه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »مردم کم کم متوجه شدنددر تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایشنمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد کهاجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیمهمین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شمابپرسم خانم؟»پیرزن جواب داد: «بفرمایید

-
چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »پیرزن جوابداد: « منتظر دندانهــــــا